رسم زندگیییییییییییییی
مي گويند رسم زندگي چنين است؛
مي آيند... مي مانند... عادت می دهند و... مي روند...
و تو اما در خود تنها مي ماني!
راستي!
نگفتی رسم تو هم چنین است، مثل همه ی فلانی ها؟!
ادبیات
باشم و جلوی او با صدای بلند فکر کنم همه آدم ها
با هم مساويند اما پولدارها محترم ترند،
دخترها پر طرفدارترند، بچه ها واجب ترند،
سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند.
البته تبعيضي در ميان نيست.
اما در کل همه آدم ها با هم مساويند ولي بعضي ها
مساوي ترند
نمي دانم
بعد ها
چگونه چشم در چشم دلم بدوزم
و
سنگيني نگاهش را
و سنگيني نگاه خورد شده ي عزيزش را
تاب بياورم
دل آشوبگي ها را تنگ هم مي بندم
گوشه ي دلم خاكشان مي كنم
چشم هايم را غرق اميد مي دوزم به قلبت
و به انتظار مي نشينم
كه كي دوباره
زبانه زبانت روحم را بدرد ...
![]()
از مرز خوابم می گذشتم
سایه تاریك یك نیلوفر
روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود.
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
***
در پس درهای شیشه ای رؤیاها
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا كه من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یك نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شكفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
قبل از اینکه به کسی بگی دوستت دارم خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد.
هنگامی که خواستی سفر کنی دلم برایت تنگ شد ،
هنگامی که کوله بارت و جمع کردی دیدگانم پر از اشک شد ،
هنگامی که حرکت کردی زانو هایم از حرکت باز ایستادند ،
هنگامی که رفتی ومرا رها کردی گریه را بر همه چیز ترجیح دادم ،
و گفتم : شاید گریه مرحم درد من باشد ،
به تو التماس کردم و گفتم : نرو ، نرو اما باز هم مرا نادیده گرفتی
و بی رحمانه از کنارم گذشتی و رفتی .
رفتی نامرد .
هنوز رفتنت را باور نکردم !
هنوز بر این خیالم که باز می گردی !
دیدن جای خالی ات درین چهار دیواری سرد اتاق ، به مرز دیوانگی ام می کشاند
چرا رفتی ؟
چرا تنهایم گذاشتی ؟
زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد
همه چیز برایم سیاه سیاه شده
دیگر گریستن هم ،مرهم قلب پر دردم نمی شود
از همه چیز و همه کس بریدم و بیزارم
تحمل ترحم دیگران آزارم می دهد
آخ ... که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنـــــگ است ...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

وقتی بهت رسیدم دیدم روانه بودی
راستی درست می گفتی یادت مرا فراموش
وقتی که عشقی تازه رفتی گرفتی آغوش
یادت مرا فراموش یادت مرا فراموش
یادت نرفته از دل یادت مرا فراموش
یادت نرفته از دل
نگام هنوز به غنچه ست
غنچه ی پژمرده ی شقایق رو طاقچه ست
غنچه داره میمیره دلم داره می گیره
آخه با مرگ غنچه عشق منم میمیره

در ترنم آفاق یک روز دلگیر به جستجوی دلی آشنا می گردم تا مرا در زیر نگاه های فریبنده ی این سراب جاودانه ی زندگی مأمنی امن و حریمی ایمن باشد.
من از نگاه سنگین قمری زندگی و از حرکت یکسان باد حوادث خسته ام و در گیر و دار این آبی آرام غرق کننده در فراسوی افق به تو می اندیشم.
راستی اگر با من بودی و بر قلبم حکم می راندی ، سرنوشت جز این می نوشت ، آنگاه که ترا به یاد می آورم و در سیر خیالی خود ، دست در دست تو گام برمی دارم ، چه لذتی دارد حیات و چه سبک است روانی کوه ها و چه آسان است پریدن از پرتگاه واقعیت بطلان.
ترا می بینم که در میان گلهای یاس با آن چهره ی معصوم و لبخند آرام و نرم خود تیر مژگانت را به قلبم نشانه کرده ای و آرام می گویی : سلام
ای کاش دستهایم ، دستهایت را می گرفت تا قلبم جان تازه ای یابد ، ای کاش می دیدم آنچه را که از عمق نگاهت جاریست ، ای کاش در بهار عمر من خزانی نبود و شب با تو بودن را سحری!