تبليغاتX
غروب عشق

غروب عشق

ادبیات

رسم زندگیییییییییییییی

هی فلانی می دانی؟!

مي گويند رسم زندگي چنين است؛

مي آيند... مي مانند... عادت می دهند و... مي روند...

و تو اما در خود تنها مي ماني!

راستي!

نگفتی رسم تو هم چنین است، مثل همه ی فلانی ها؟!
+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دوست، کسی است که من می توانم با اون صمیمی

باشم و جلوی او با صدای بلند فکر کنم همه آدم ها

با هم مساويند اما پولدارها محترم ترند،

دخترها پر طرفدارترند، بچه ها واجب ترند،

سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند.

 البته تبعيضي در ميان نيست.

 اما در کل همه آدم ها با هم مساويند ولي بعضي ها

مساوي ترند

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

آرزو

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

من اورا دوست خواهم داشت

نمي دانم

            بعد ها

                چگونه چشم در چشم دلم بدوزم

                       و

                   سنگيني نگاهش را

                                    و سنگيني نگاه خورد شده ي عزيزش را

  تاب بياورم

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

گوشه دلم

دل آشوبگي ها را تنگ هم مي بندم

                     گوشه ي دلم خاكشان مي كنم

چشم هايم را غرق اميد مي دوزم به قلبت

                                       و به انتظار مي نشينم

                                                                 كه كي دوباره

                               زبانه زبانت روحم را بدرد ...

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

سلاممممممممممممم

باسلامی خدمت تمامی دوستان ازاین به بعد من میشم نویسنده ووبلاگ  مال منه ازکسانی که توی این مدت لطف داشتن ممنون وسپاسگزارم وبه لینکها هم همیشه سر میزنم همیشه مستدام باشید
+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

اینم قصر عشق سری بزنیددددددددددددددددددد

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

گل مرداب نیلوفرررررررررررررررررررررررررر


از مرز خوابم می گذشتم
سایه تاریك یك نیلوفر
روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود.
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

***

در پس درهای شیشه ای رؤیاها
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا كه من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یك نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شكفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دوست داشتن

قبل از اینکه به کسی بگی دوستت دارم خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

گل شقایققققققققققققققققققققققق

وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار

خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .

جويبار آهي كشيد و گفت :

آن قدر شقايق را دوست داشتم كه

اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ

شقايق بريزم ، باز هم كم است

گلها گفتند :

راست مي گويي

چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

جويبار پرسيد :

مگر شقايق زيبا بود؟

گلها گفتند :

شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را

در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني

كه شقايق چقدر زيبا بود .

جويبار گفت :
من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون

وقتی خم مي شد و به من نگاه مي كرد من ميتوانستم زيبايي

خود را در چشمان او تماشا كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دوران کودکییییییییییییییییییییییی

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمه
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دختر رویاهاااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دختر مشرقییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 4:24 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

خیلی زیباستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دختر نیلبک زن

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 4:21 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

شاهزاده تاریکی

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

زیباستتتتتتتتتتتتتت مثل شما سه تااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دلتنگی تووووووووووووووووووو

هنگامی که خواستی  سفر کنی  دلم  برایت  تنگ  شد ،

هنگامی که کوله بارت و جمع کردی دیدگانم پر از اشک شد ،

هنگامی که حرکت کردی  زانو هایم  از  حرکت  باز  ایستادند ،

هنگامی که رفتی ومرا رها کردی  گریه را بر همه چیز ترجیح دادم ،

و گفتم : شاید گریه مرحم درد من باشد ،

به تو التماس کردم  و گفتم  : نرو ، نرو  اما باز هم مرا نادیده گرفتی

و بی رحمانه از کنارم گذشتی و رفتی .

رفتی نامرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

هنوز باور نکرده ام

هنوز رفتنت را باور نکردم !

هنوز بر این خیالم که باز می گردی !

دیدن جای خالی ات درین چهار دیواری سرد اتاق ، به مرز دیوانگی ام می کشاند

چرا رفتی ؟

چرا تنهایم گذاشتی ؟

زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد

همه چیز برایم سیاه سیاه شده

دیگر گریستن هم ،مرهم قلب پر دردم نمی شود

از همه چیز و همه کس بریدم و بیزارم

تحمل ترحم دیگران آزارم می دهد

آخ ... که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنـــــگ است ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 3:33 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

شباهت دختروپسر ایرونی

1-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.

2-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن

3-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.

4-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.

5- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغیير شخصيتشونه.

6-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف ميره.

7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!

8-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سالگی که از رويا بيرون مي آيند مي بينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!

9-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

لحظه دلتنگی

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

عشقققققققققققققققققققق

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

من خجالتیم ههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:45 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

عادتتتتتتتتتتتتت به توووووووووووووووووو

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:42 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

مرگ عشق

www.shekastehdel1.blogfa.com
+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:41 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

تنهای مننننننننننننننننننننن

www.shekastehdel1.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

یادت مرا فراموششششششششش

وقتی بهت رسیدم     دیدم روانه بودی

راستی درست می گفتی     یادت مرا فراموش

وقتی که عشقی تازه     رفتی گرفتی آغوش

یادت مرا فراموش     یادت مرا فراموش

یادت نرفته از دل     یادت مرا فراموش

یادت نرفته از دل

نگام هنوز به غنچه ست

غنچه ی پژمرده ی شقایق رو طاقچه ست

غنچه داره میمیره     دلم داره می گیره

آخه با مرگ غنچه     عشق منم میمیره

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:38 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

ای دللللللللللللللللللللللللللللل

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:30 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

حدیث دل

در ترنم آفاق یک روز دلگیر به جستجوی دلی آشنا می گردم تا مرا در زیر نگاه های فریبنده ی این سراب جاودانه ی زندگی مأمنی امن و حریمی ایمن باشد.

من از نگاه سنگین قمری زندگی و از حرکت یکسان باد حوادث خسته ام و در گیر و دار این آبی آرام غرق کننده  در فراسوی افق به تو می اندیشم.

راستی اگر با من بودی و بر قلبم حکم می راندی ، سرنوشت جز این می نوشت ، آنگاه که ترا به یاد می آورم و در سیر خیالی خود ، دست در دست تو گام برمی دارم ، چه لذتی دارد حیات و چه سبک است روانی کوه ها و چه آسان است پریدن از پرتگاه واقعیت بطلان.

ترا می بینم که در میان گلهای یاس با آن چهره ی معصوم و لبخند آرام و نرم خود تیر مژگانت را به قلبم نشانه کرده ای و آرام می گویی : سلام

ای کاش دستهایم ، دستهایت را می گرفت تا قلبم جان تازه ای یابد ، ای کاش می دیدم آنچه را که از عمق نگاهت جاریست ، ای کاش در بهار عمر من خزانی نبود و شب با تو بودن را سحری!

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:29 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

باتو هستم همیشه

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 5:27 قبل از ظهر  توسط آرش  |